چهرهی پر از دردش را با لبخند خفیف که در لب داشت میپوشانید، در دل او دردی بود که انکارش ناممکن، اما؛ وقتی تبسم همسر و خوشآمدگویی فرزندانش را میدید، به ناچار دردش را انکار کرده و با لبخندی دروغیناش احوالپرسی میکرد.ظفر نام داشت، او ۲۰ساله بود که به صفوف نیروهای امنیتی پیوست، اما امروز که به رخصتی آمدهاند، ۲۸سالش را سپری کرده و در اوج جوانی قرار دارد.ظفر عادت داشت در هر بار رخصتی تحفهی به همسر و فرزندانش بیاورد، اما اینبار مثل دفعات قبل نیست چیزی را در آستیناش پنهان میکند (چیزی شبیه یک دسته گل ویا هم...).دختر کوچکش با زبان احوالپرسی، با لبهایش خنده و با چشمانش دست پنهان شدهی ظفر را تعقیب میکند، گویا چیزی عجیبی را متوجه شدهاند.ظفر در پنهان کردن دستش کوشش میکند و هرگز نمیخواهد بفهمد که دستش در جنگ با طالبان قطع گردید است.امین اتابک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 20:37 توسط امین اتابک
|
برچسب:
نویسنده: نگار فرهادی
تاريخ: يکشنبه
26 تير
1401 ساعت: 12:00